دیالوگ های سریال مختارنامه. قسمت چهارم

نویسندگان اولیه : حسن میرباقری -  محمد بیرانوند

طراح فیلمنامه و بازنویسی نهایی : سیدمحمد داوود میرباقری

 

متن کامل دیالوگ های سریال مختارنامه

تهیه و تنظیم (برگردان از نسخه پخش شده از سیما ) : اسماعیل غلامی حاجی آبادی

 

متن کامل دیالوگ های قسمت چهارم (اسیر غول )

مجموعه تلویزیونی مختارنامه به کارگردانی داوود میرباقری

* توضیح : شماره سکانس ها دقیق نیست. صرفا برای خوانایی بیشتر اضافه شده

قسمت چهارم : اسیر غول

بازیگران به ترتیب ایفای نقش

فریبرز عرب نیا: مختار

فریبا کوثری : عمره

اکبر زنجانپور: سعید بن مسعود ثقفی

مهدی فخیم زاده: عمر بن سعد ابی وقاص

ماهچهره خلیلی : جاریه

رضا رویگری: کیان

الهام حمیدی : شیرین

داوود رشیدی : نعمان بن بشیر

ولی الله شیراندامی : سلیمان بن صرد خزاعی

نسرین مقانلو: ناریه

صدای راوی : پرویز بهرام

 

صدای راوی :  معاویي بن ابی سفیان به عنوان خلیفه بر کرسی حکومت مسلمین یکه تازی می کرد و به هیچکدام از مفاد عهدنامه ای که با حسن بن علی علیه السلام بسته بود عمل نکرد. موروثی نبودن حکومت و نیز تامین جانی امام و یارانش دو شرط اصلی عهدنامه بود. معاویه برای رسیدن به پادشاهی رویایی خاندان ابی سفیان قصد داشت زمینه را برای حکومت پسرش یزید فراهم سازد و برای نیل به این هدف امام را مانع جدی می دید و لذا در صدد بود در فرصتی مناسب ایشان را از سر راه خود بردارد. به گواهی تاریخ سرانجام با توطئه ای پیچیده موفق شد به دست جعده همسر امام ایشان را مسموم کند. مختار ثقفی در جدالی سخت با عقل و دل خویش شمشیرش همچنان در غلاف ماند و در یکی از قصبات اطراف کوفه به نام لفقا زراعت می کرد. دهکده لفقا ، سال 60 هجری قمری :

 

سکانس 1

خواب مختار

مختار : یا علی! یا علی! الغوث! علی جان ! الغوث!

 

سکانس 2

عمره : مختار! مختار؟ بیدارشو مختار! این کابوس ها کی دست از سرت برمی دارند مختار؟

مختار : جگرم می سوزد عمره. جرعه ای آبم بده

مختار : استغفرالله ربی و اتوب الیه

 

سکانس 3

ذربی : به مویت قسم نشنیده ام. من نشنیده ام دست و پای کره اسب را ببندند راه رفتن بلد می شود

مختار : اسب باز نیستی ذربی. مهتری نکرده ای.

ذربی : ذربی تصدقت مولاجان. بگو تا نوکرت هم بلدشود.

مختار : دست و پایش را ببندی و او را راه ببری، عادت می کند عین شترمرغ لُک لُک نکند و دل سوارش را از جانکند

ذربی : مادیان مادرش خودش را کشت.

مختار : تمام شد. هو. هوووووو. خوب بلد شدی ذربی؟

ذربی : بلی آ. دست چپ به دست راست. پای راست به پای چپ. تسمه هم نباید کوتاه و بلند باشد. همیشه باید به یک قاعده باشد.

مختار : ببین چه دلبری می کند خوش قد و بالا. هووو کجا؟ کجا؟ چه میلی دارد برای تاختن! ذربی ! از امروز دُلدُل صدایش می کنی.

ذربی : دلدل؟

مختار : هوم. اسب شاهسوار عرب، علی.

ذربی : چه اسم با مسمایی، دلدل

مختار : بیا بگیر. هر روز با او مشق می کنی

ذربی : مرحبا پسر. ابورضا را تازه کردی

مختار : نترسانش می خواهم نیمه وحشی بماند

عمره : ولتان کنند تا غروب سرتان را به این کره اسب بند می کنید

مختار : دلدل اسب نیست عمره، اژدهاست. نگاهش کن!

عمره : تا امروز فکر میکردم فقط شمشیرت می تواند حسادتم را برانگیزد، امروز دیدم نه، عمره رقیبان دیگری هم دارد

مختار : هووی تو ام ثابت است. مختار بدون اسب و شمشیرش مختار نیست. مترسک است.

عمره : برو آبی به دست و صورتت بزن. لباس عوض کن. فراموش کرده ای امشب میهمان داریم؟ ذربی! سر دلدل را بگیر. تا کور شوند و لال همه ان هایی که سبّ علی می کنند. بیا جوان! این وان یکاد را هم تو به بازویت ببند. چشم کوفی جماعت سگ دارد

مختار : می دانم ار ترس کدام شو نفس سگ چشم به فکر من و دلدل افتاده ای. عمر سعد عین نحسی و نجاست است.

ذربی : به خدا قسم وقتی از بانو شنیدم عمر سعر قرار است میهمان این خانه شود لااقل ده بار الرحمن خواندم. پناه برخدا از قدوم شوم

مختار : کاش یک جوری دست به سرشان می کردی. خدا می داند چه قدر به خون این بی غیرت تشنه ام

 

سکانس 4  (خیال مختار)

مختار : عموجان! عموجان الغوث. جگرم سوخت عموجان

ابن مسعود : برو خدا را شکر کن که بند از زبانت برداشته شد. نام علی نجاتت داد.

مختار : نرو عموجان. جرعه ای آبم بنوشان.

ابن مسعود : این آب صاحب دارد مختار. مال من نیست

مختار : صاحبش کیست؟

ابن مسعود : مجتبی پسر علی. او را به زهر مسموم کردند. این آب دوای حگر پاره پاره اوست.

مختار : عموجان. جگر من هم می سوزد. از این آب جرعه ای هم به من بده. حتما حسن راضی است.

ابن مسعود : خودش را به یاری بخوان. از تو راضی باشد ، اجابتت می کند

مختار : من شرم دارم. من شرم دارم از حسن

 

سکانس 5

عمره : با کی حرف می زدی مختار؟

مختار : با شبیه خودم در آب. کابوس هایم را برایم تعبیر می کرد. آتشی در سینه دارم عمره. خدا می داند مجال جستن پیداکند عالم سوز است. کاش به مهمانی امشب رضایت نمی دادی.

عمره : از اشک های جاریه ترسیدم مختار. ترسیدم دلش را بشکنم. بدانی چه التماسی می کرد؟

مختار : این میهمانی یک دسیسه است. خدا می داند پسر سعد این بار برایم چه خوابی دیده. قصد آشتی داشتند، ام ثابت مستحق تر از عمره بود.

عمره : دل بد نکن مختار. چه خوابی؟ چه دسیسه ای؟ به بهانه ازدواج من با تو خواهرت با شوهرش برای دید و بازدید و شادباش و آشتی کنان می آیند.

مختار : کاش می توانستم رویت را زمین بیندازم

عمره : جاریه به همین دلیل عمره را انتخاب کرده. جون می داند مختار در برابر عمره عین یک بره است، تسلیم و مطیع.

مختار : مختار باید هم در مقابل دخت فرماندار کوفه گردنش کج باشد.

عمره : پس عمره حرفش خریدار دارد چون پدرش حاکم کوفه است؟

مختار : خیر بانو. امیر کوفه بهانه است. صحبت عشق برنده است

 

سکانس 6

جاریه : انقدر با سبیل هایت بازی نکن عمر! می خواهی کاری کنی که مختار برایت دودشان بدهد؟

ترک عادت موجب مرض است. حق با توست باید ظاهری افسرده و مغموم به خود بگیریم. تاب دادن سبیل یعنی طلبیدن هل من مبارز.

جاریه : حزین. غم و اندوه را فراموش نکن

این خوب است؟ ... این چطور؟

جاریه : یادت باشد که قصد از این دیدار، خوشنودی خدا بوده و ترس از مار غاشیه.

 

سکانس 7

مختار : اهلا و سهلا یابن سعد.

عمر : مختار! مختار! برادرم

عمره : خوش آمدی جاریه جان. صفا آوردی.

جاریه : خوش باشی عمره جان. ممنونم که رویم را زمین نینداختی. نمیرم و جبران کنم. آمده ام دین خواهری ام را ادا کنم. حلالم کن برادر. بمیرم که در محاسنت موی سفید می بینم.

عمره : ممنون که یادی از ما کردی.

عمر : بانو عمره چطورند؟

عمره : به مرحمت شما شیخ. خوبم.

عمر : با بهشت لفقا چه می کنید؟

عمره : سرم به مرغ و جوجه هایم بند است.

عمر : شنیده ای که ننه حوا در بهشت ، حوصله اش سر رفت و زیر پای بابا آدم نشست و به دوزخ دنیا تبعید کرد؟ تو نمی خواهی مختار ما را بفریبی و او را به دوزخ کوفه تبعید کنی؟

عمره : این بار حکایت واژگونه است شیخ. بابا آدم  زیرپای ننه حوا نشسته و او را از دوزخ کوفه به بهشت لفقا تبعید کرده.

عمر : الحق که دست پرورده امیری چون نعمان بن بشیری. مرحبا به ابن حاضرجوابی و فهم. کار خوب را مختار کرد که از جهنم کوفه گریخت. بهشت لفقا ارزانی جفتتان، عیشتان جاودانه باد.

ذربی : آمین یا رب العالمین

 

سکانس 8

عمر: ... غیر المغضوب علیهم و لضاااااااااالیین.

جاریه : ولضالین و درد پدرم. ولضالین و حناق

عمره : کجایی دختر؟

جاریه : همین جا

عمره : دمغی جاریه.

جاریه : غبطه می خورم. به تو و بخت و سلیقه ات. تو از خوشبخت ترین زنان کوفه ای. من شورچشمم عمره برای خودت اسفند دود کن.

عمره : حسود هرگز نیاسود. تو به چه چیز من حسادت می کنی جاریه؟

جاریه : به همه چیزت، به شوهرت به پدرت به خانه و کاشانه ات. تو از هر چیزی بهترینش را داری عمره.

عمره : حتی از هوو؟

جاریه : هوویی مثل ام ثابت را خدا نصیب گرگ بیابان نکنند. دستم به دامنت عمره. مبادا ام ثابت بو ببرد که ما به دیدنتان آمده ایم. بشنود ، روزم را می کند شب تار

عمره : تو که می ترسی پس چرا آمدی؟

جاریه : تو هووی ام ثابتی. هووی من که نیستی.

عمره : به هر حال تو دست پرورده ام ثابتی. او بزرگت گرده. عروست کرده. پس جای مادر توست.

جاریه : من هم همیشه به جای مادرم به او محبت کرده ام. از روزی که من زن عمر شدم رشته محبت بین ما پاره شد و تا امروز گره نخورد که نخورد.

عمره : چرا؟

جاریه : چه می دانم. خیال می کند ازدواح من و عمر باعث بی میلی مختار به او شده. هر وقت به دیدنش رفتم طعنه کُشم کرد. از روزی هم که تو به نکاخ مختار درآمدی نفرین عالم و آدم را نثارم کرده. می ترسم سق سیاه باشد و عاقبت خانه خرابم کند با این همه نفرین و آه جگرسوز.

عمره : نترس! نفرین های او کاری بود، تا به حال عمره هفت کفن پوسانده بود. البته مختار هم کار خوبی نمی کند. ام ثابت زن اوست. باید بیشتر به کوفه سر بزند. من هرچه کردم حریفش نشدم، افقا را به کوفه ترجیح می دهد

جاریه : مختار همیشه از کوفه گریزان بوده و بی زار. کوفه برایش پر از خاطرات گزنده است، باید هم لفقا را ترجیح بدهد. لفقا یعنی عشق مختار، یعنی عمره.

 

سکانس 9

عمر: خدایا! ثوابی از این نان و این طعام برسان به اموات صاحب خوان. از اطعمه و اشربه روضه رضوان ، بکن قسمت میزبان. سخاوتتان پایدار، عافیتتان برقرار، سفره عقبی تان رنگین، کامتان شیرین ، دست و پنجه بانو عمره درد نکند ، زنده باشیم و سور سفر حجتان را میل کنیم.

عمره : نوش جانتان.

عمر: خدایا به نعماتت شکر. به داده و نداده ات شکر. خدایا توبه و تقصیر. تو بزرگی و ما حقیر. درگذر از معاصی این جمع گرکه باشد صغیر و کبیر، قلیل و کثیر.

مختار : بجز دعاکردن و العقو چه می کنی عمر؟

عمر: خدمت به مسلمین و مسلمات ، مومنین و مومنات. مسجدی بنا کرده ام اسمم بر آن نرفت که ریا نشود

مختار : هوم. بدترین گناه آنست که فعله ارباب جور باشی. تا وقتی خدمتکار حاکم ستمگر هستی از دریای بی کران رحمت الهی محرومی

عمر: منظورت از حاکم ستمگر خال المومنین معاویه که نیست؟

جاریه : یک امشب را نمی شود از سیاست حرف نزنید؟

عمره : نه جاریه جان. چرا توقع بی جا می کنی؟ مردان جنگی عادتشان است. هرچا شمشیرشان غلاف بود ، بدان می خواهند با تیزی زبانشان کشتار کنند.

عمر: احسنت بانو. مرحبا. تازه فهمیدم روح سرکش برادر زنم به اعجاز کدام دم مسیحا در لفقا زمین گیر شده. کار خود را کرده ای بانو. های های های های. مختار و امثالهم زاده نشده اند که خود را زمین گیر زن و زندگی و باغ و راغ کنند. خانه آن ها پشت اسب است و قلمرو تاخت و تازشان میادین جنگ. حقیقتا که در بند کردن این شیر غژمان هنر می خواهد.

مختار : من هم بعضی وقت ها به کار و بار تقدیر خنده ام می گیرد. باورم به حکمت الهی نبود شاکی درگاهش می شدم. بخند عمر، بخند. خنده های تو هم روی طعنه های عالم و آدم. خدا بخواهد ، همین روزها بند از دست و پایم برداشته خواهد شد.

عمر: خبری شده مختار؟

مختار : خواهد شد. خبری خواهد شد.

عمر: غلط نکنم شرابی که انداختی رسیده. من مکنونات قلبی تو را از همان دورانی که بچه بودیم و با شمشیرهای جوبی مشق پادشاهی می کردیم می شناسم. به خرقه معاویه نمی توانی طمع کنی ، چون معاویه آن را پیش پیش به قامت یزید پوشانده. می ماند سپهسالاری لشکر و احیانا فرمانداری یکی از ولایت های ملک اهورایی ایران. درست حدس زدم؟

مختار : بانو عمره! شما متوجه شدید عمر از چه صحبت می کند؟

عمره : سخنان شیخ شبیه رویاهای خودش بود مختار. حکومت بر ملک ری خواب و خیال شیخ شده

عمر: جاریه! تو سرّ مگوی مرا فاش کرده ای؟

جاریه : کدام سر مگوی؟ عالم و آدم می دانند که تو برای کومت ری له له می زنی.

عمر: چرا اوقاتتان تلخ است نازنین؟ حکومت ری کابین خودتان است بانو. رویای ما سعادت شماست.

عمر: بله

عمره : شما زحمت نکشید جاریه جان

جاریه : زحمتی نیست خواهر

عمره : طعام باب میلتان بود؟

عمر: خدا زیاد کند ، واقعا که طعام گوارایی بود. مدت ها بود کبابی چنین لذیذ نخورده بودم.

عمره : نوش جانتان

مختار : می دانی کبابی که امشب خوردی چرا لذیذ بود؟

خوب لقمه مفت خوردنش لذیذ است اخوی

مختار : تو که به خوردن لقمه مفت عادت داری ابلیس. طعامی که خوردی لذیذ بود برای این که ظیب و طاهر بود. غل و غش نداشت.

عمر: مزاح می فرمایید؟

مختار : فکر نمی کنم شیرمادرت هم به پاکی کبابی که امشب خوردی بوده باشد

عمر: پس خوشا به سعادتم که به برکت این لقمه حلال از فشار قبر در امانم.

مختار : حکایت آن شراب پخته و فرمانداری ملک اهورایی ایران چه بود؟

عمر: یعنی جنابتان چیزی نمی دانند؟

مختار : چه چیز را نمی دانم خبیث؟

عمر: دست مریزاد مختار. خوب بلدی ادای سفها و حمقا را در بیاوری

مختار : درست مثل تو که خوب بلدی ادای عُبّاد و زهّاد را در بیاوری. تو امشب به نیتی خودت را دعوت کرده ای. باز چه افکار شومی در سر داری دغل؟

عمر: تجدید فراش کرده ای آمده ایم به سورچرانی و مبارک باد. بدکردیم؟

مختار : حرف دلت را بزن خناس.

عمر: مختار! با این وصلت این بار به آن چه در خیال داری خواهی رسید. شک نکن.نعمان بن بشیر پدر زن تازه ات با ثمرة بن جندب ، پدر زن کهنه ات، از فرش تا عرض فاصله دارند. این بار حلقه کمدت به گردن شکار چاق و چله ای افتاده. نعمان از مقربان خلیفه است، فرمانداری هر ولایتی را بخواهی می تواند جهیزیه دخترش کند. پس تا تنور داغ است نانت را بچسبان. چه خبر است؟

ذربی: مولا جان کیان آمده است؟

مختار : کیان؟ این وقت شب؟ خوب تعارفش کن داخل بیاید.

ذربی: تعارفش کردم مولاجان. شرم حضور دارد.